دیوانه از قفس پرید

قاتل ها خلافکاران و جانیانی که از چنگ عدالت گریخته اند و هر کدام در گوشه ای از این شهر در کنار ما زندگی می کنند با شما حرف دارند

 
...و خداوندگار شما شنونده و داناست!
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
 

مولایمان به صحرا شده بود با جمعی از مریدان خاص و اصحاب یار. ناگهان وی را التفات به جانب دریا اوفتاد و برخواست به عزم رفتن و تنها اندکی را رخصت همراهی داد. رفتند و رفتند و به  دریا رسیدند. بسی سواحل خوش آب و هوا را گذشتند و مولا فرمان به توقف نمی داد. تا رسیدند به ساحلی بس شلوغ و گرم که بیل مکانیکی ای نیز همان حوالی مشغول بود به کندن و هوا به غایت شرجی و نفس به سختی می توانستی کشید. امر فرمود به توقف.یاران سخت حال معذب گشته بود که چه حکمت بوده است.

هنوز ننشسته بودند و عرقها بر جبین خشک نگردیده که بیل مکانیکی ناگهان ساکت شد و راننده ای که روی آن کار می کرد را دیدند که پیاده شد و به سمت مولا دوید و تا به خود بجنبند سر بر قدمش نهاد و بانگ بر آورد که " ای مولای من تو کجا بودی؟! چندان که من صدایت می زدم و دلتنگت بودم..." رخصتش داد که بنشیند در حضورش و چندی گذراندند به صحبت و ساعتی بعد آن بزرگوار برخواست و فرمان داد مرد کارگر را به همراه یاران به دولتسرای محل اقامتش در صحرا بیاورند.

در آنجا نیز چندی با وی همصحبت بود و کس ندانست که چه حال در بین رفت و یاران انگشت حیرت به دندان می گزیدند از این حالت که بر مرادشان رفت و این نیز بگذشت.


 
 
 
همه جا!
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
 

مریدی از مریدان خاص نقل کرد از مجلس آدینه روزی در که خلق به جهت زیارت مولایمان بسیار جمع شده بودند و مجلس بسیار شلوغ بود. زنی از در وارد شد بیمار و بد احوال بر روی صندلی چرخدار و فی الحال عریضه ای به خدمت مولا رسانید و اظهار نیاز و عجز بسیار برد. مولانا روحی فدا عریضه را به نظر مبارکش رسانید و سر به جیب تفکر فرو کرد ساعتی و چون سر بر آورد ناله از عشاق بر آمد...فرمود اگر دست ما به خدا می رسید به او عرض می کردیم نیاز خود البته که یا شفا می رساند و یا دل ما را راضی می کرد...مریدان بسیار گریستند. سپس اینگونه ادامه داد که روزی به قصد زیارت روان شده بودیم به همه جا سالی چند پیش از این مقام که می بینید برای کسب فیض از محضر پدر بزرگوارمان و در راه که می رفتیم فقرا و مریدان با دیدن ما خود را سر راهمان می رساندند و عرض ارادت میکردند و التماس دعا داشتند اغلب. یکی سلام می رساند یکی می گفت پایش را ببوس یکی می گفت دستش را ببوس و خلاصه هر یک به فراخور حال پیامی داشت و به جهت نیاز عرضی. چون بدان مقام پاک رسیدم در همه جا و به خدمت پدر شدم و شرط ادب و نیاز خویش به جا آوردم اجازه خواستم حرفی بزنم. اجازت دادند. عرض کردم قربان فقرا و مریدان هر یک سلامی رسانیده اند و التماس دعایی. هر یک بوسه ای داده اند بر دست و پای مبارکتان که در خاطر بنده نمانده است و شرط برادری نباشد و نتوانم به جا آوردم چه چاره دستور می فرمایید؟ فرمودند به همان لحظه ای که مریدی طلب کرد یا دعایی خواست یا سلامی فرستاد یا ارادتی فی الحال به دست من رسیده است... آن بگفت و برخواست که نعره از جان عشاق بر آمد و مرد و زن چون برگ خزان به قدمش ریخت...

 


 
 
 
افشاگری با سانسور-قسمت آخر
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧
 

روح انسان چیزی ست میان سیالیت مطلق تا جمود بی نهایت. شرافت نفس همان غوطه خوردن میان این دو حال است که در سیلان مطلق می میرد و در جمود از نو می زاید خود را. روح من اما در جریان آموزشهای زنده ماندن به قیمت انسانیت در جمود گیر کرد و هرگز خلاص نشد و حتی تا این لحظه که دارم این ظرف مسی پر از نمی دانم چی را که برایم فرستاده اند و باید بنوشمش و می دانم که ثانیه های آخر عمر کثافتم را سپری می کنم و بازگشتی نیست تصوری از آنچه که بودم ندارم. تنها چیزی که به یادم می آید این است که من هم زمانی انسان بودم. یک انسان معمولی و عاشق دختری بودم حتی...تا این حد انسان بودم که می توانستم دوست داشته باشم کسی را و کل این بازی ها هم از زمانی شروع شد که محبوبه گذاشت رفت و به من خیانت کرد...

دارم از درد به خود می پیچم...جگرم دارد می سوزد...صورت معصوم محبوبه جلوی چشمانم میرقصد که التماس در نگاهش دو دو می زد زمانی که خونین و کتک خورده برای همیشه از زندگی من رفت و من تا همین الان به او و هر چه زن مشکوکم...

سی پی یو می دانی چیست؟ قطعه ای کوچک با قابلیتهایی زیاد...از همه قطعات چند تا داریم و سی پی یو یکی ست. او مغز متفکر ماشین آدم کشی ست. اوست که کلیه داده ها را دریافت می کند آنها را زیر و رو کرده درست را از غلط تشخیص می دهد عناصر ظاهرا بی ربط را به هم ربط می دهد و قصه را می سازد کامل و تا انتها. اوست که تصمیم می گیرد کدام داده باشد و کدام داده نباشد. همه چیز از مغز او می گذرد و خروجی کل دستگاه به این عظمت تنها دهان اوست. تنها دستان اوست. حکم می دهد و اجرا می کند. بی نیاز به قاضی و ضابط و مجری چرا که او خود همه را در حیطه اختیارات خود دارد. در عین سادگی و بی ادعایی و محوی...گم است و دور از دسترس و جایی آن پشت ها مخفی ست...جایی آن دورها. خیلی دور ...دور از دسترس...جایی چهار متر پایینتر از قبر! لای خلوارها خاک...خلوارها خنزر پنزر و آت و آشغال بی ربط...شغلی مسخره...عناوینی بی معنی...سر و وضعی بلاهت وار...چهره ای از فرط در به دری فراموش شده و ذهنی خطرناک...دستانی قاتل...افکاری با بوی شوم مرگ...آلوده به ابزار...حرفه ای. هر کس به شیوه ای!

درد مغز استخوانهایم را می ترکاند چشمانم دارد در کاسه اش می ترکد از شدت فشار. سم اثر خود را کرده است. دارم ذوب می شوم...

سی پی یو یک فرمانده بیش نیست. دست او به خون هیچ بی گناهی آلوده نشده است. او اساسا یک بیگناه است. اگر مغزش را از او بگیرند تبدیل می شود به جسد مندرس بدبو که از پای منقل جم نمی خورد. ولی مغز تحلیلگرش از او یک هیولا ساخته است. هیولایی در قالب یک قطعه بی روح...از بالا که به او می نگری چیزی جز یک صفحه ساده و براق نمی بینی در حالیکه از زیر با هزاران کانال محکم به مادر بورد وصل است و تنها اوست که اینگونه وصل است و تنها اوست که اینگونه یکتاست و تنها اوست که می فهمد در کل این دستگاه پر از هزار قطعه ابله و بی پایه و اساس که بی هدایت او هیچند و بی او هیچند و این را از کجا می داند؟...نمی داند به آن ایمان دارد...در او درونی شده است...در او درونی کرده اند چرا که برای کار کشیدن از این سیستم به کسی مثل او نیاز است.

انگار کن پسر بچه ای را که در این دنیای گل گشاد بیکس و کار تر از خود نمی شناسد. عار دارد حرف زدن با او و نگاه کردن به او گویا فرزند نامشروعی ست که ناخواسته مانده است. مثل سالکی روی صورت کراهت دارد نگریستن بر چهره اش...کسی می آید و می بردش و می گذاردش روی یک سکوی بلند و می گوید تو در میان همه این گوسفند هایی که این پایین می چرند آقا و سروری. اینها فقط از طریق تو می توانند حرفها و نظراتشان را به ما ابلاغ کنند. ما فقط تو را می شناسیم. فقط حرفهای تو را قبول داریم. آخر تو نجیب زاده اینهایی! فقط حواست باشد هیچ کس نباید از ماموریت سری تو باخبر شود حتی همسرت پدرت چه می دانم نزدیکترین کسانت هیچ کس!

 چه حالی می شود پسرک؟!....

من دارم می میرم این را بعد از این همه سال تجربه دیگر خوب فهمیده ام که آدم دم مرگ چه جوری ست. چه حسی دارد. چه حالی دارد. من نمی دانم چرا حال خاصی ندارم جز دلتنگی غریبی برای محبوبه و برای مهدی ...اسم مهدی اشکم را در آورده و گرنه من درد به تخمم هم نیست...اینقدر از این بدترش را در منطقه چشیده ام...فقط یک چیز را نمی فهمم...چرا باید در زندگی این همه سختی می کشیدم؟! نمی شد مثل یک انسان معمولی زندگی می کردم؟! از کل درسهای عقیدتی و شستشوهای مغزی تنها یک چیز در ذهنم مانده است. آن هم اینکه من یکی هستم و جز من کس دیگری نیست. می بینی چقدر شبیه خدا هستم... می دانی برای رفتن یا نرفتن مردن یا زنده ماندن برخاستن یا نشستن نفس کشیدن یا نکشیدن جند نفر تا به حال به تحلیل های من استناد شده است؟! من یک سی پی یو هستم. بیگناه ترین فرد در این سیستم!

انگشتانم دارند از کار می افتند...تا چند لحظه دیگر برای همیشه از تصمیم گرفتن خلاص می شوم...

کاوه ای پیدا نخواهد شد!...کاشکی اسکندری............................................................................................................................................................

 

 

پانوشت: انا الله و انا اله راجعون!


 
 
 
غارهای آجانتا
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

به راهی شدیم در سفر بی پایانمان که بی پایان می نمود همچون سفرمان در میانه خط استوا به سمت شرق و به شهری رسیدیم تخت آباد نام. خبرمان دادند که در همان حوالی غارهایی به هم رسیده است مربوط به سنه چهارصد به گاهشمار هرملستانی متعلق به برادران بودهایی و به قولی آخرین معابد ایشان که بر اثر جنگ و مشکلات داخلی نیمه کاره رها گشته و در لا به لای جنگل های در هم پیچیده استوایی گم بوده است تا اینکه چندین سال قبل به توسط یک سرباز انگلساکسونی به طرز کاملا تصادفی کشف گردید و از آن زمان زیارت گاه مشتاقان و توریستان و فضولان است. یارانمان را خستگی از پای به در آورد و در هتل بی ستاره ای اطراق کردند و ما را گفتند قدم از قدم بر نخواهند داشت چرا که هوا نیز سخت بارانی و مرطوب بود و ایشان از درد استخوان شکایت داشتند. به جهت سلامتی شان دعایی فرمودیم و تنها و پای پیاده به قصد زیارت برادرمان بودها به سوی دره مزبور رهسپار گشتیم.

دره کذا پرتگاه یو شکلی بود که بر دیواره جنوبی اش به قدرتی خدا بیست و شش غار کنده بودند شگرف و شگفت. دست مریزاد. مریدان مولایمان یاد بگیرند جنم را و همت را...لکن مردمی داشت اغلب هرملی مسلک و غریب که می دیدند دوره اش می کردند به جهت فروش سنگهای زینتی الحق زیبایی که به نرخ خون پدرشان غالب خلق می نمودند و از خدای خلق هیچ نمی هراسیدند که به جهت هدایتشان دعا نمو دیم و گذشتیم.

تا بازگردیم شب از نیمه گذشته بود و یاران سخت نگران گشته بودند و ما را که دیدند اشک ریزان به پایمان افتادند و طلب بخشش می کردند که ما را تنها رها کرده بودند که البته خالی از لطف هم نبود و فارغ از اغیار و زحمت ایشان به ذکر خود مشغول بودیم گرچه به رویشان نیاوردیم و فی الحال با روی گشاده بخشیدیمشان...

سفر به هرملستان، به سوی شرق، صفحه 33668 خاطرات سفرهای شیخنا فراری (روحی فداء) 


 
 
 
افشاگری با سانسور 4
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
 

غم انگیزترین چیزی که یک مرد در طول زندگی اش ممکن است با آن مواجه شود دیدن مرگ صمیمی ترین دوستش است. دوستی که تمام کس کلک بازی های زندگی ات را با او در آورده ای. کمتر کسی را دیدم که در برابر این صحنه تاب بیاورد و نشکند. کمتر کسی را دیده ام که مثل یک تمساح وحشی مرده عزیزش را به نیش بکشد و به ته آبها ببرد. کمتر کثافتی را مثل خودم دیده بودم که در خونسردی کامل پر پر زدن جفتش را ببیند و به جای جر خوردن یا حداقل زجه وار گریستن بپرسد سیگار دارین؟ بازپرس اشکش در آمد از جان کندن های مهدی روزی که دستگیر شد...تو چه حرامزاده ای بودی سهیل؟!

مهدی دوست و رفیق دوران مدرسه،‌همرزم سابق و معاون من در طبقه منهای ده بود و این آخری را غیر از من و ... فقط خودش می دانست و احتمالا از یاد برده بود. دانستنی های زیادی داشتیم که از یاد برده بودیم. دانستنی هایی که مرگ نیز توانایی به یاد آوردنمان را نداشت چه برسد به حرف زدن...اعتراف کردن...هرگز...کسی شاید هرگز نفهمد چطور عاشقانه می پرستیدمش. شاید حتی خودش هم نمی دانست. بارها از گرفتاری نجاتم داده بود. بارها از مرگ. درست مثل فرشته نجات بود در منطقه فقط هم برای من. خنده هایش آهنگ صدایش خل بازی هاش موقع عملیات و هوش سرشارش که تنها موجود همپای من بود از نظر حجم اطلاعات توانایی بی نظیرش در تصمیم گیری حتی در سخت ترین شرایط حتی در لحظه مرگ وحشتناکی که من برایش رقم زده بودم و وقتی داشت می مرد از چشمانش خواندم که همه چیز را می داند...از بس باهوش بود لامصب و همین هوش سرشارش کار دستش داد... راحتم نمی گذارد خیال مهدی...عذاب جان کندنش را دارم هر روز می کشم.

پرونده آخر شرکت ... از پیمانکاران وابسته به سپاه بود در پروژه ... نمی دانم از کجا بو برده بود که کیانی یکی از مهره های اصلی برنامه پاکسازی هسته ای فاز سه از بخش های سری برنامه ساخت ... که زیر پوشش پروژه ساختمانی شهرک شهید ... در حال اجرا بود در واقع کاره ای نیست و مهره اصلی شخصی ست فرهاد نام که از ...........................................................................................

فرستادمش دنبال جمع کردن مدارک بیشتر که ... تماس گرفت بدون برنامه قبلی قرار ملاقات گذاشت. شکم برده بود به سلمان ولی قضیه مهدی بود. مازاد اطلاعات داشت کار دستمان می داد ولی تا لحظه ای که دستور اصلی نرسید فکر نمی کردم جریان تا این حد مهم باشد. چیزهایی را که نباید بدانی نباید بدانی و این شوخی بردار نیست. هر چه اطلاعات ممنوعه حیاتی تر خطر بیشتر و این از نیروی کارکشته ای مثل من بعید بود مه گزارش هوشمندانه مهدی را ارجاع بدهم به ....وقتی دستور سوختن مهدی ابلاغ شد به سختی سر پا ایستاده بودم. من پاره تنم را به کشتن داده بودم...

داشت جلوی من جان می داد و من نمی دیدم. حتی اجازه نداشتم اشک بریزم. چی را می خواستم نگه دارم که بلند نشدم  پاره جگرم را بغل کنم و زجه بزنم.اسمم...پستم...مقامم...بنیان فکری ام...اعتقادم... آخ مهدی...ریدم به همهشون ...کیر تو همشون...من با تو چه کردم؟!...با خوم چه کردم؟!فریادی که آن روز توی گلویم گره خورد داره خفه ام می کنه...با روح من چه کردند که عشقم را جلوی چشمم از هم دریدند و من دم نزدم؟!...با ما چه کردند؟!...

 

مهدی از نیروهای درجه اول ضد اطلاعات سپاه به طرز مرموزی مقفود شد. بر طبق آخرین گزارشات منتشره وی در جریان آدمربایی های اشرار منطقه بلوچستان درگیر و به دست ایشان به شهادت رسید. به شهادت رسیدن وی توسط دوست و همرزمش که از چنگ قاچاقچیان به طرز معجزه آسایی گریخته تایید شده است.جنازه وی هیچگاه به دست نیامد. پرونده قتل وی با دستگیری گروهی از اشرار منطقه مختومه و به بایگانی وزارت اطلاعات بازگردانده شد. در این پرونده اشاره ای به سوابق فعالیتهای نامبرده نشده و مقتول افسر گشت نیروی انتظامی معرفی شده بود.


 
 
 
...بی پر و پرکنده شدم...
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧
 

طالبی دل و جان سوخته به جهت زیارت و دستگیری از راه دور آمده بود و به سختی بسیار گاه نماز مغرب در حالیکه شیخ با جمع کثیری از جان نثاران به نمازگاه می رفت به او رسید. از شدت شور و آتش اشتیاق دوید تا راه بر مراد بندد و آب حیات را طلب کند که مریدان راه بر وی بستند و امان ندادند به پابوسی برسد. هر چه بیشتر دست و پا می زد جماعت مریدان بیشتر می کشیدندش و عقب می بردندش که به منظر خداوند نرسد این ازدحام و شیخنا نیز گویا در این دنیا سیر نمی کرد هیچ ملتفت نبود که پیرامونش چه می گذرد. القصه شیخ وی را ندید و قصد گذر داشت که مرد در حالیکه از دیدار ناامید گشته بود یک بار دیگر خود را میان جمعیت پرتاب کرد و ناگاه یکی از جان نثاران قوی هیکل آتش غیرتش به جوش آمد و از هول اینکه مردک تعرضی به جان مولا نماید مشت مهیبی حواله صورتش کرد که در دم افتاد و هوش از کف بداد و جمعیت گذشتند. شیخ به محراب شد و نشست. اجازه خواستند برای قرائت اذان و اقامه رخصت نداد و فرمود: زود باشد. عرض کردند گاه اذان است و وقت بیوقت خواهد شد. فرمود: زود باشد هدیه ای در راه است که بی حضورش نماز امروز جایز نیست. مریدان را عجب شد از این حالت و شیخ در سکوت سر به جیب فرو برد و حالتی عجیب داشت که رفته رفته دگرگون می شد و چهره اش گلگون گشته بود. ساعتی چند برخواست ناگهان و به جانب در دوید. ولوله ای در مریدان افتاد.

 طالب نگون بخت چون به هوش آمد اشک در چشمانش حلقه زد و دست برداشت رو به آسمان و نعره ای جگر سوز بر آورد که: پروردگارا...الاها نمی دانستم درگاه تو نیز پارتی بازی و آشنا بازی ست و من بدبخت که کسی را نمی شناسم حتی زیارت هم نمی گذارندم... این بگفت و روی بر گردانند که برخیزد مولا را دید که در آستانه در ایستاده است چهره گلگون و خنده بر لب و موی پریشان و آغوش گشوده. نقل است که احدی ندانست چه سان گفتگویی در بین رفت و چه دید که نعره ای بزد و فی الحال جان داد. شیخ دردم اقامه بست به نماز و فریاد و فغان از مریدان برخواست....

 

 


 
 
 
افشاگری با سانسور 3
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
 

درد که باشد تازه مرد از نامرد مشخص می شود. تازه می شود چشمها را بست و به اعترافات جدید گوش سپرد. حرفهایی که محال است از دهان مرد بیرون بیاید زمانی که در حضور ما ایستاده است...نه در حضور ما کسی نمی ایستد. در حضور ما کسی هیچ کاری نمی کند. فقط دستورها را می شنود. آنهایی را که به او مربوط باشد می شنود. بقیه را حتی نمی شنود. اگر بشنود... در حضور ما کسی حرفی را که به او مربوط نیست نمی شنود.

درد همیشه بهترین محک مردان بوده است. درد بر اساس میزان مردی تعیین می شود. شدتش زمانش و مدت بودنش که بتواند بشکند. و اگر نشکند...له شده یک مرد که هنوز نفس می کشد ولی حرف نمی زند را سر به نیست کردن کار سختی نیست...

درد ابزار می خواهد و تخصص که هر دو مورد را به کمال در اختیارمان می گذاشتند. استفاده از این اختیار آزمایش ما بود در طبقه منهای هفت. تا کجا و چگونه گی اش را ما تعیین می کردیم و سلمان گزارش می داد. سلمان بی واسطه ترین مرد بود و ساکت ترین. قضاوت در این موجود مرده بود. نگاه هایش بی روح بود و بی تعریف. انگار هزار بار مرده بود آنچنان بی حس بود صورتش و حرکاتش کند و خالی از هر نوع نشانه ای که حاکی از هیجان انگیزه شادی یا اندوه باشد. نگاهت که می کرد انگار می کردی روحت را می بیند مغزت را می خواند حتی حرفهایت را پیش پیش مزه مزه کرده و جواب گفته است. ترجیح می دادی سکوت کنی و بگذری. آرام و بی سر و صدا که انگار از کنار میدان مین می گذری...

پرونده اش را که ورق می زدم جا خوردم خیلی. گزارشهایی دیدم که در مورد افکار غیر قابل درک من تنظیم کرده بود. بسیار دقیق و حرفه ای و موثر. عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود...هیچوقت اینچنین متاثر نشده بودم. بزرگواری اش که اینچنین آگاهانه تن می داد به بودنی که می دانست خالی و نمایشی ست غمی داشت که گریستم برای اولین و آخرین بار ...

 

سلمان در سال ٧۶ در یکی از اردوگاه های سارایوو به دست نژاد پرستان صرب کشته شد. ماموریت وی هیچ گاه فاش نشد.


 
 
 
بلوندستان
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
 

فرمود شیخنا که در ادامه سفر به شمال به بلادی رسیدیم بلوندستان می خواندندش بدان سبب که در بدو ورود دانستیم زتان شهر مه صورتانی بودند همه بلوند. خوب بلادی بود و نیکو مناظری داشت سبز و خرم.مکان جالبی بود خلاف هر جایی که تا به حال دیده بودیم بدان جهت که از پیر و جوان و خرد کلان کلیه مردمان ۱۰ سال به بالا از هر ده نفر نه نفر سیگاری روشن در دست داشت و آن نفر دهم نیز بالقاعده حداکثر ظرف پنج قدم آتی سیگارش را روشن می کرد و بدین سان آشغالهای سیگارشان را نیز در هر کجا می ریختند و همه جا سیگار ازاد بود از کافه و رستوران بگیر تا ایستگاه مترو و فرودگاه و غیره. در بدو ورود یاران را کاشف به عمل آمد که بازی تیم ملی بلوندستان و و اسپادانا می باشد که بخت موافق با ایبشان یار نبود و سه هیچ باختند. دماغهای مردم شهر دیدن داشت پس از باخت که حتی دل سوار کردن مسافر را نیز نداشتند و دو تن از یاران را که به جهت ماساج رفته بودند ساعتها در خیابان علاف نگه داشتند. خوراکهایشان لاکن عمدتان سبزیجات های بخته با گوشت بود که اندکی به شیرینی می زد. ما را یاد قرمه سبزی سخت ناخوش ساخته بود و هوس کرده بودیم ولی یافت نمی شد. بلعکس نوشیدنی های خوبی داشتند به رنگ زرد روشن شفاف که در بشکه می انباشتند و لیوانی می فروختند و سخت لذیذ و گوارا بود که به صورت خنک می نوشیدند نامش آب جان....در هر محله اقلا دو یا سه بی خانمان دائم الخمر یافت می شد که سخت ما را دلسوزه آمد از وضع اسف بارشانبا الاخص در زمستان که می گفتند دمای هوا تا منهای سی و پنج درجه نیز می رسد. هوای داشت خنک و بادگیر با آسمانی پوشیده از ابر که تا پاسی گذشته از ساعت یازده شب هنوز روشن بود و این ابرهای در رفت و آمدی بی نظیر و بی بدیل آسمان شهر را می آراییدند که بس جلوه ای داشت علی الخصوص در شب . آسمان دیوانه ای داشت که ما را به یاد سرزمین مادری مان می انداخت ...سخت دلفریب و در هماهنگی کامل با رودخانه ماسوکو که از میان شهر می گذشت و همینطور سبزی کاری های منظمی که شهر را به بخشهای متعددی تقسیم کرده بود.

به بازار رفتیم به قصد خرید و سوغات که یاران داشتند بسی گرانی بود و اندک کالایی به گرانترین قیمت ...

 

سفر به شمال بخش بلوندستان صفحه ۲۳۴۸۹ به قلم شیخنا فراری


 
 
 
افشاگری با سانسور 2
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
 

... گرگ پیر دیگه از آدم کشی خسته شده است...

رسم بود هر کس را که تازه می آوردند اول حسابی بترسانند. تا آدم به حد مرگ نترسد نمی تواند بی تفاوت به لرزشهای مرگبار ترس بنگرد و بگوید در آرمان والایمان می میریم...آره اروا عمت از بس که ترسیده ای دیگر رویین تن شده ای پسر...

این ترس نا کام با روشهای متعددی ایجاد می شد بسته به ظرفیت افراد با د اد توهین تحقیر و انواع و اقسام آزارهای روحی و جسمی ...هر آنچه که فکرش را بکنید. در معرض این جریانات قرار گرفتن اولین تاثیرش از بین رفتن بیشترین قسمت از حواس عواطف و الطاف انسانی و غیر انسانی می شد. به یک حیوان تبدیل می شدی رسما و پس از آن می توانستی به راحتی بی وجدان باشی و این جزو موهبتهای اولیه بود. خدای تو می شد فرمانده و روش همانی که عقیده می گفت کس خوار بقیه دنیا...

از روزی که میثم به بند آمده بود سه هفته می گذشت. بچه باهوشی بود که خوب تحلیل می کرد . با آن همه عذابی که کشیده بود ولی هنوز می توانست درک و تفسیر کند. فرستادمش به طبقه منهای دوُ عقیدتی. ....مثل اینکه خیلی می فهمی ها؟!  آره هنوز به طرز عجیبی ...هنوز می فهمم ...ولی با این همه استعداد نمی توانی ارزشهای عقیدتی را درک کنی بچه جان مراقب این فهم و شعورت باش...

 

میثم به طرز مشکوکی ناپدید شد. تا کنون خبری از وی در دسترس نیست...


 
 
 
من کافر به عشق تو نمازمی گذارم جانا...
نویسنده : شقایق احمدپور - ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
 

شیخنا فرمود زنی از جمع مریدان برخاست. در ساعتی که شیخ ما بر منبر بود به جهت دعای صبح سحر آدینه روزی. موجی در یاران افتاد که بر جای نشانندش که دست جنباند به جهت سکوت و سر فرو برد. زن بانگ بر آورد: مرا می شناسی؟ سکوت و لرزشی سخت در جمع که مثل استخوان در گلو می شکست این فرمانبرداری و آدم می ماند که به غیرت برخیزد و قبا بردرد یا اطاعت امر...مردک سرت را بلند کن و در چشمان من بنگر از چه می ترسی شاید خجالت می کشی ها ؟! ...ایها الناس اینکه به اقتدایش نماز می گذارید کس کش است...................گویی مرگ از آسمان باریدن گرفت آنچنان که جماعت موج خورد به جهت پاره کردن و دریدن و کشتن ...به لحظه ای دیدم شیخ برخاست نعره بر آورد هر کس از جای بجنبد سنگ خواهد شد. نفسها در سینه یخ بست. زن ایستاده بود. لکاته بی آبرو پوزخند می زد. شیخ قدم برداشت مریدان یک یک زیر قدمهایش نعره می زدند و از هوش می رفتند. همینطور آمد تا به ده قدمی زن رسید. مثل یک تکه ابر آسمانی نرم و خرامان بود و نورانی. زنک آشکارا می لرزید. پوزخند از لبش محو شده بود. دیدم که بر خاک افتاد و پای مراد را بوسه داد. بعد از اذان جسد بیجانش را از مجلس بر دست بردند. نگاهش کردم و شناختمش. از مریدان جان نثار بود. از شیخ پرسیدیم این چه حالت بود جانا که جمعی را رها کردی و دشنان به جان خریدی؟ لب تر می کردی قطعه قطعه اش می کردیم این زندیقه خارج را...

افسرده در یاران نگریست و فرمود از کفر به ایمان رسیدن خوش است. کیست که اولین سنگ را پرتاب کند؟ نفس بر نخواست. شیخ از آن دیار رخت بر بست.